Monday, March 4, 2019

خودم را یادم است که گریه می‌کنم و کف دستهام را نشان می‌دهم و می‌گویم «حالا اون زیر پوسیده» و گریه‌ام شدیدتر می‌شود. یادم هست که گفتم خوشحالم که آخرین بار که دیدمش مثل همیشه فقط باهاش دست ندادم و گونه‌هایش را بوسیدم. یادم نبود، نمی‌دانستم که از این ماجرا خوشحالم. خودم را یادم نیست که داشتم این را می‌گفتم. خودم را یادم است که صورتش را زیر خاک تصور کردم و فعل پوسیدن را و گریه‌ام شدیدتر شد. یادم نیست دیگر چه گفتم. می‌دانم که بیشتر حرف زدم. نه فقط از مرگش، از خودش حرف زدم.  
من صورتش را نبوسیدم. او آمد جلو انگار که آمده باشیم عیددیدنی هم. یک سال و خرده‌ای بود که نبودم و ندیده بودمش. بعد ر را هم بوسیدم، انگار از ایده بوسیدن عیددیدنی‌واری که همان لحظه یاد گرفته بودم خوشم آمده باشد. بقیه را اولین بار بود که می‌دیدم. انگار این یعنی من آدم قدیمیِ این دوتا هستم. ش هم بود. بغلش کردم. 
تصویر صورتش را زیر خاک قبل‌تر هم دیده بودم. یادم هست که خیلی قبل‌تر، وقتی م عکس بالکن خانه و بساط خودکشی‌اش را گذاشته بود و بعد از دیدنش نیم ساعتی می‌لرزیدم همین تصویر را، با همین زاویه، با لوله و پلاستیک رویش دیده بودم و لرزیده بودم. 
نمی‌دانستم انقدر از مرگت زخمم آقای اسدی. 
شبِ بعد از آخرین باری که ر را دیدم خوابت را دیدم. یادم نیست چه خوابی. صبحش فکر کردم چه بامسما. 
یک تکه از تو را انگار، این بار نه مثل همیشه توی خودم، توی ر چال کرده‌ام. 
وقتی او را می‌بوسیدم انگار داشتم خودش را، تو را، خود قدیمم را و آن خانه‌ها را می‌بوسیدم. 

No comments:

Post a Comment

خودم را یادم است که گریه می‌کنم و کف دستهام را نشان می‌دهم و می‌گویم «حالا اون زیر پوسیده» و گریه‌ام شدیدتر می‌شود. یادم هست که گفتم خوشحا...