Monday, November 26, 2018

هشتمین بار است که به این شهر می‌آیم، اگر درست شمرده باشم. دو سه هفته دیگر می‌شود یک سال که بخشی از زندگیم به این شهر منتقل شده. دیگر غریبه نیست. حرفهای آدمها را بهتر می‌فهمم – هنوز کامل نه، هنوز احساس می‌کنم بخشی از جمله در گلویشان گیر می‌کند و به هوا نمی‌رسد. چندتا کنج جاهای مختلفش نشان کرده‌ام برای کار کردن. عشق توی کتاب‌فروشی پلکیدن و کتاب کاغذی خریدن و خواندن را دوباره تویم زنده کرده. بچه‌مدرسه‌ای‌ها و پیرمرد-پیرزن‌های شق و رقش را دوست دارم و توریست‌های دوربین‌‌به‌دستش را که زمستان و تابستان پیاده‌روها را بند می‌آورند نه. هنوز هم از این که مذهب این طور به تکه‌تکه‌اش شکل داده جامی‌خورم.
کلیسا عصبی‌ام می‌کند. 
*
نشسته‌ام پشت میز بزرگی درست وسط کافه. همه گوشه‌ها را گرفته بودند. با صدای عصای پیرمردی پریدم بالا. فکر کردم راهش را بند آورده‌ام. گفت: «نمی‌خواهد تکان بخوری. من فقط زیادی کندم. خیلی پیرم. حق دارم کند باشم. نود و هفت سالم است. از جنگ جهانی زنده بیرون آمده‌ام. حالا حالاها قصد رفتن ندارم.»
اگر بخواهم در این شهر دوام بیاورم باید کاری جز لبخند زدن یاد بگیرم. باید یاد بگیرم قشنگ حرف بزنم. سخت‌ترین کار دنیا.  

No comments:

Post a Comment

خودم را یادم است که گریه می‌کنم و کف دستهام را نشان می‌دهم و می‌گویم «حالا اون زیر پوسیده» و گریه‌ام شدیدتر می‌شود. یادم هست که گفتم خوشحا...