Thursday, November 29, 2018

من آن سرگین‌غلتانی هستم که افتاده روی ریل و قل می‌خورد و نه می‌ایستد، نه رفتن را دوست دارد. فقط کلمه‌ها نگهم می‌دارند. 

No comments:

Post a Comment

خودم را یادم است که گریه می‌کنم و کف دستهام را نشان می‌دهم و می‌گویم «حالا اون زیر پوسیده» و گریه‌ام شدیدتر می‌شود. یادم هست که گفتم خوشحا...