من آن سرگینغلتانی هستم که افتاده روی ریل و قل میخورد و نه میایستد، نه رفتن را دوست دارد. فقط کلمهها نگهم میدارند.
Thursday, November 29, 2018
Monday, November 26, 2018
هشتمین بار است که به این شهر میآیم، اگر درست شمرده باشم. دو سه هفته دیگر میشود یک سال که بخشی از زندگیم به این شهر منتقل شده. دیگر غریبه نیست. حرفهای آدمها را بهتر میفهمم – هنوز کامل نه، هنوز احساس میکنم بخشی از جمله در گلویشان گیر میکند و به هوا نمیرسد. چندتا کنج جاهای مختلفش نشان کردهام برای کار کردن. عشق توی کتابفروشی پلکیدن و کتاب کاغذی خریدن و خواندن را دوباره تویم زنده کرده. بچهمدرسهایها و پیرمرد-پیرزنهای شق و رقش را دوست دارم و توریستهای دوربینبهدستش را که زمستان و تابستان پیادهروها را بند میآورند نه. هنوز هم از این که مذهب این طور به تکهتکهاش شکل داده جامیخورم.
کلیسا عصبیام میکند.
*
نشستهام پشت میز بزرگی درست وسط کافه. همه گوشهها را گرفته بودند. با صدای عصای پیرمردی پریدم بالا. فکر کردم راهش را بند آوردهام. گفت: «نمیخواهد تکان بخوری. من فقط زیادی کندم. خیلی پیرم. حق دارم کند باشم. نود و هفت سالم است. از جنگ جهانی زنده بیرون آمدهام. حالا حالاها قصد رفتن ندارم.»
اگر بخواهم در این شهر دوام بیاورم باید کاری جز لبخند زدن یاد بگیرم. باید یاد بگیرم قشنگ حرف بزنم. سختترین کار دنیا.
Saturday, November 24, 2018
دوتا نیمه شب قبل، دویست متر مانده به خانه شوهرم، مرد چهل و چند سالهای را به قصد کشت چاقو زدهاند. پلیس در خبرها گفته وضعیتش serious but stableاست که نمیفهمم یعنی میمیرد یا نمیمیرد. ظاهرا داشته راه خودش را میرفته، ده دقیقه به دوازده شب، و چهار تا نوجوان بهش حمله کردهاند. یکی هجده ساله، دوتا شانزده ساله و آخری پانزده ساله. راننده تاکسیی که باهاش آمدم بهم گفت. گوشهای را نشان داد و گفت «امروز صبح یکی را آنجا کشتند. خیلی امن نیست. شبها دیر وقت بیرون نیا.» بعد که خبرها را خواندم فهمیدم طرف نمرده.
اسمم را توی سیستم شرکت تاکسیرانی اشتباه ثبت کردهاند و هر بار رانندهها میگویند: نفیش؟ و من با این که خندهام میگیرد بدون این که اصلاحشان کنم میگویم بله و سوار میشوم. این یکی وقتی سوار شدم پرسید مادام اسمت را چه جوری باید تلفظ کنم؟ درستش را که گفتم فهمید عربی است. گفت اسمهای عربی معمولا معنی دارند. من خودم عربم. اسمت یعنی چه؟ توی این هفته دومین بار است که برای یکی توضیح میدهم اسمم یعنی چه. گفتم یعنی expensive - precious و در دلم گفت چه عربی هستی که معنی کلمه به این سادگی را نمیدانی. الجزایری بود. گفت بیست و پنج سال است که اینجاست.
This is home Madame.
I chose the wrong place for home Madame.
خانه شوهرم در تقاطع چندتا انتهاست: ایستگاه پایانی خط چهار؛ تهِ تهِ یک خیابان بلندِ غلطانداز. از کمی دور به نظر میرسد خیابان قبل از رسیدن به خانه تمام میشود اما نزدیکتر که میآیی میبینی کمی پیچ میخورد و میرسد به حیاط کوچک خانه دو طبقهای که در ورودیاش همیشه باز است. حاشیه و آرام. خیلی آرام. حالا تا چند وقت دلهرههایم تصویر جدیدی خواهند داشت: «شوهرم، روی دوچرخه و در تاریکی، که به خانه که نزدیک میشود تندتر پا میزند تا زودتر برسد و بدود بالا.» زنی که نخواسته اسمش فاش شود به خبرنگاری که خبر را تنظیم کرده گفته با صدای فریاد از خواب بیدار شده اما فکر کرده سیاهمستی دارد عربده میکشد و دوباره گرفته خوابیده. گفته کاش رفته بودم نگاه انداخته بودم.
I miss Mediterranean life Madame. You know what I mean?
درست نمیدانستم ولی گفتم میدانم. لابد شلوغی، بوی ادویه تند و ماهی، قهقهه، نم دریا، آغوش، قاطی شدن عرق تنها و دستهایی که موقع حرف زدن هیجانزده توی هوای تکان میخورند.
Wednesday, November 21, 2018
من به کلمهها احتیاج دارم. احتیاج دارم با کلمهها ور بروم. احتیاج دارم یک کلمه را بردارم و زیر و رویش کنم. احتیاجم فیزیکی و تنانه و مادی است، چیز غریب ماوراییی در خودش ندارد. احتیاج دارم بیست بار پشت سر هم بگویم اعوجاج، چندین و چند بار بنویسم:
I look like November
I look like November
اشتباه کردم و یک جا از شعر خجالت کشیدم و این طور شد.
Subscribe to:
Posts (Atom)
خودم را یادم است که گریه میکنم و کف دستهام را نشان میدهم و میگویم «حالا اون زیر پوسیده» و گریهام شدیدتر میشود. یادم هست که گفتم خوشحا...
-
دوتا نیمه شب قبل، دویست متر مانده به خانه شوهرم، مرد چهل و چند سالهای را به قصد کشت چاقو زدهاند. پلیس در خبرها گفته وضعیتش serious but ...
-
هشتمین بار است که به این شهر میآیم، اگر درست شمرده باشم. دو سه هفته دیگر میشود یک سال که بخشی از زندگیم به این شهر منتقل شده. دیگر غریبه...
-
"Being a second person seems more "natural" a definition of being human than any other." Mieke Bal