سوالی که یقه آدم را رها نمیکند این است که آیا این واقعی است؟ آیا این رنجی که دارم میکشم واقعی است؟ این نارضایتیی دارم که واقعی است؟ واقعا از این چیزی که جلوی رویم است ناراضیام یا هر چیز دیگری جاش بود هم باز ناراضی بودم چون آن چیزی که نمیخواهمش یک چیزی است توی عمق خودم؟ شاید توی سن و سال بدی با ماجرای «نوک کوه یخ» آشنایمان کردند. بعید میدانم آدم با این ایده به دنیا آمده باشد که آن چیزی که داری با حسهات درک میکنی کمتر واقعی است. فکر میکنم این علاقه عجیب و غریبم به نظریههای نئومتریالیسم از این نیاز بدوی به وجود زمین سفتی زیر پایم میآید. و از خستگی.
نشستهام توی قطار و منظرههایی سراسر برف از دو طرفم رد میشوند. صدای تایپم بلند است. انگار با صفحه کلید دعوا دارم.
No comments:
Post a Comment